یک نفر آمده از راهی دور
تا کند رخت پریشانی من
تا شوم دور از این حال غریب
تا که ویران کند این گور خموش
دوست، لبخند به لب
زلف، در باد رها
با نگاهی که در آن
زندگی سرشارست
می رسد در بر من
ای که بی همتایی، همچو نامت
دست در دستم نه ،سر بروی شانه ام
تا که باور کنم این بار حقیقت دارد
قصه زیستن ساده ما
تا که عریان شوم از هرچه که هست
از هرچه که نیست!
از چه حیرانی در این وادی
چه می جویی؟ چه می خواهی؟
به دنبال چه می گردی؟
.
جوابی نیست،
فقط سکوت، فقط سکوت!!!
تا جنون راهی نیست!
از این که چقدر داغونم؟
من کم آوردم!!!!!
قدم زنان در کوچه خاکی...
.
من دلم می خواد بمیرم،
فقط همین!
لبریز از درد
تو هیچ از غم من نمی دانی
که چگونه امشب سرشارم از مرگ
چه بیهوده ام من امشب !

نمی توانستم
دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه برخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهاری و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:
نگاه کن،
تو هیچگاه پیش نرفتی،
تو فرو رفتی!
همچون ستاره درخشان ، در شب تاریک
پیش تو شرمم می شود از نام آدمی که بر خود نهاده ام
بیچاره ما
بیچاره ما
۴۱ سال گذشت

تن خسته و درمانده
با پاي برهنه بر خاک مي کشي؟
چه سکوت وهم انگيزي دارد اينجا
آنجا کوچه اي است که من نميشناسم
راهي که به سوي خويش ميخواندم
لعنت بر من!

"دل هم برای خود دلایلی دارد
آقای پاسکال دمت گرم
دیگر بشر نی متفکر نیست
دور افکنید
منطق بیهوده را
منطق ، استقرا ، علیت ، تجربه
این ها کلید درک جهان نیستند"
از نصرت رحمانی
با آن طوفان رنگ در رنگ
صدای دلنواز قطره های باران
من چه دلتنگم
آری سهراب زیر باران باید رفت
نه در جستجوی دوست
برای رستن از بند تن
نوازش باران روی تنم
آرامشی برای لحظه ای چند
من تازه می شوم
آتش درونم رو به خاموشی است
ببار ای ابر دلتنگ تا بیاسایم دمی

خاموش به روشنائی شهر خیره ام
مهتاب پائیزی ستاره ها را دریغ می کند
آواز جیر جیرکها دلشوره نفس گیر را تداعی می کند
تکه ای از جهنم اینجاست:
سرخی کوره آهک پزی
در سرم هوای پرواز است
تا دور شوم از این خاک
که بار حماقت ما را بر دوش می کشد
حماقتی به نام زندگی
به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشتش

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان میگذرد
متبرک باد نام تو
براين پيکر درد
آن بادي که مي برد با خود همه چيزي را
بر اين هيمه خاموش
که نه گرمايي دارد ،و نه نوري
که برد خاکستر من را با خود
تا آخر اين خيال
بگستراند در پهنه دشت
تا نه نامي و نه يادي ماند از من بر جاي
آنچه مي ماند مشتي خاک است و بس!
حال چه تفاوت دارد
که کوزه گر چه خواهد ساخت
از اين خاک ،پس از مرگ من؟!!!
همه از آن گريزان
من در انتظارش!
چرا؟
خسته ام
از خود
از این همه تکرار
از این همه بیهوده بودنها
من در جستجوي آن آرامشي
كه فارغ كند از آنهمه درد مرا
درد پوچي
از اين عذاب زنده به گوري!
من می توانم چیزی برایت بگویم؟
حرف من حرف درد است
حرف رنج
حرف بیهوده بودنها
تو نداری سر آنرا که بدانی و ببینی
که چه آتشی است در جان که میسوزد مرا
که در من نیست آن نائی
که بتوان ایستادن در میان آنهمه غوغا
تو هم بگذر ار این کوه غم و اندوه
تو هم رد شو که من با خویش هم بیگانه ام !!!
